تبليغاتX
i love u

>همیشه جنگیدن با وحشی ترین گرگها رو ترجیح میدم به ساختن با گوسفندای احمق<

ااای بد بخت شدم ...

(رنگ از چهرش پرید . گوشیو قطع کردو همونجا نشست روی زمین و محکم زد تو سرش . مدت زیادی مات و مبهوت به یک نقطه خیره شد)

خدایا خوابم یا بیدار ؟ یعنی چی ؟ من ؟ جنین ؟ اصلا مگه ممکنه ؟ واای خدا کنه همش خواب باشه .

اگه بیدار باشم چی ؟ ای خدا کمکم کن ؟ چیکار کنم ؟

(از سر جاش بلند شد و در حالی که دستش روی شکمش بود یه ساعتی دور اتاق قدم میزد . هنوز تو شوک این خبر بود و باورش نمیشد که چی شده و چی میخواد بشه )

به مهران چه جوری بگم ؟ پیش خودش چی فکر میکنه ؟ مگه باور میکنه من بی گناهم ؟ وای خدا این چه بلایی بود سرم آوردی ؟ مگه من مریم مقدسم ؟ این چه آزمایشیه ؟ چه امتحانیه ؟ وای بد بخت شدم . مهران اگه بشنوه چه حالی میشه ؟ چیکار میکنه ؟

(سرش گیج رفت ، روی تخت دراز کشید و شروع کرد به گریه کردن که صدای زنگ گوشی همراش ، اونو به خودش آورد ، صداشو صاف کرد و گوشیو برداشت . مهران با صدایی عصبانی گفت : "الو ،مهرناز ، جواب آزمایشارو گرفتم" و گوشیو قطع کرد . مهرناز خشکش زده بود . یهویی شروع کرد به فریاد زدن )

خدایا ، من چه گناهی کرده بودم که این بلارو سرم آوردی ؟ خودت خوب میدونی من روحم ازین قضیه بی خبره . تو خودت از قداست و نجابت من با خبری . حالا من چه جوری به مهران حالینم که خائن نیستم ؟ خودت بهش میگی ؟ هااااااان ؟ فقط میخواستی زندگیمو خراب کنی ؟ خیالت راحت شد ؟

میدونم که باور نمیکنه . حق هم داره . وااااااااای بیچاره شدم .

(به سرعت رفت تو دستشویی و ظرف نیمه خالی اسید رو برداشت و رفت نشست روی تخت . درب ظرف رو باز کرد و تا نزدیکی دهان بالا برد . به شدت گریه میکرد و دستاش میلرزید ...)

نه . این چه کاریه دارم میکنم . مگه به نجابت و پاک دامنی خودم شک دارم ؟ ازون گذشته اگه این کارو بکنم ، مهران صد در صد مطمئن میشه بهش خیانت کردم . نه من اینکارو نمیکنم . من هنوز قدیسه مهرانم .

اصلا به دست و پاش میافتم ، براش قسم میخورم که بی گناهم . بهش میگم که روحم ازین قضیه بی خبره . حتما حرفمو باور میکنه . آره . مهران عاشقمه . به نجابتم ایمان داره . دوسم داره .

(از روی تخت بلند شد و از پنجره بیرون رو نگاه کرد . درست همون لحظه مهران رو دید که با چهره ی درهم و خشمگین از ماشینش پیاده شد و رفت جلوی درب اصلی ساختمون . درب رو باز کرد و با عصبانیت شیشه درب رو شکوند . و بر خلاف همیشه صدای پای مهران حکایت میکرد که داره پله هارو به سرعت میاد بالا . هر چی صدای قدماش نزدیک تر میشد ، ترس بیشتری به سراغ مهرناز میومد . تموم بدنش می لرزید و خیس عرق شده بود .)

چرا اینقد با عجله ؟ حتما داره میاد منو زیر مشت و لگدش سیاه و کبود کنه . اون منو دوس داره . میدونم با زدن من بیشتر خودش آسیب میبینه و خاطرش آزرده میشه . من نمیخوام مهرانم اذیت بشه . نمیخوام دل مهربونش به درد بیاد .

شایدم داره میاد منو بکشه . آره . حتما همینطوره . داره میاد منو بکشه .

بعدش چی میشه ؟ مهران میشه قاتل . طناب میندازن دور گردنش . الهی بگردم . مهران منو میخوان اعدام کنن ؟ من نمیذارم . من بی گناهم ، اما مهران من بی گناه تره . من عاشق مهرانم . باید یه کاری بکنم .

(صدای پای مهران تا پشت درب آپارتمان اومد و صدای کلید ... درب باز شد . اشک تو چشمای مهرناز جمع شده بود . ظرف اسید رو برداشت و زیر لب آروم گفت : دوستت دارم مهران ... و سر کشید )

سلام مهرنازم . خوبی ؟ ببخشید که هفته قبل نتونستم بیام . واسم کار پیش اومد عزیزم . اِ ، لباتو آویزون نکن دلم میمیره . الهی دورت بگردم ، ببخشید خانومی .

الآن سنگ قبرتو با گلاب میشورم که دل و جیگرت حال بیاد ...

آخی ... عزیزم دلم خیلی گرفته . کاش پیشم بودی . داغونم مهرناز ... داغون. به دستای مهربونت احتیاج دارم .

هنوز اون روز لعنتی یادم نرفته . شبا همش کابوسشو می بینم .

راستی دیشب بعد از کلی کلنجار با خودم ، بالاخره دلمو راضی کردم و قلم به دست گرفتم و اون روز نحس رو به کاغذ آوردم . خیلی بهم ریختم اما بالاخره این کارو کردم . میخوای واست بخونم ؟ آره مهرنازم ؟ پس گوش کن ...



هوا حسابی گرم بود و من هم حسابی تشنه و کلافه . ماشینو زیر سایه درخت پارک کردم و رفتم جلوی درب اصلی ساختمون . درو که باز کردم ، کلید داخل قفل گیر کرد . دیگه داشتم روانی میشدم . اون ازون آزمایشگاه شلوغ اون ازون ترافیک وحشتناک اون ازون باطری موبایل خالی شدن ، اینم ازین .

کلی کلیدو اینور و اونور کردم و کلی زور زدم که کلید یهو در اومد و آرنجم محکم خورد به شیشه درب . شیشه کامل خرد شد و ریخت روی زمین . واسه اینکه کسی منو نبینه به سرعت پله هارو دوییدم بالا . پشت درب آپارتمان که رسیدم و داشتم درو باز میکردم با خودم گفتم برم به جبران همه ی این اعصاب خردیا به مهرناز قضیه عوض شدن جواب آزمایش اون با یکی دیگه و ماجراهایی که تو آزمایشگاه اتفاق افتاد رو با آب و تاب تعریف کنمو از خنده بترکیم . رفتم تو خونه و صداش زدم . جوابی نشنیدم . رفتم تو اتاق و دیدم ....



(مهران سرشو گذاشت روی سنگ قبر . اشکاش جاری بود و شونه هاش می لرزید ... )
+ تاريخ دوشنبه 28 شهریور1390ساعت 21:5 نويسنده MaSoUd |

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و

 

به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

 

به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ،

 

حس کني هنوزم دوسش داري.....

 

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي

 

که يه بارزير آوار غرورش همه وجودت له شده....

 

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش

 

هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....

 

چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما

 

مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داری!!!

+ تاريخ چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 12:11 نويسنده MaSoUd |

:67:سال 1230 :

مرد:دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم....


زن:آقا حالا يه غلطی كرد شما ببخشيد ! نا محرم كه خونمون نبود.حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...!!!


مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخير نمی شه بايد بکشمش...


بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه.




سال 1280:


مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردی ديگه جرات نمی کنی از اين حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟


زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خدای نکرده می گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمی خوره. قول ميده...


مرد:(با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بيای خودتو تسليم کنی بدونه درد می کشمت...


-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شيطون پياده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه.




سال1330:


مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زير ننگ بکنی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) می کونم...

زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته می کنين آ...

مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمی تونم جلوی اين فسادو بیگيرم. يه دانشسرايی نشونت بدم که خودت کيف کنی...

-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شيطون پياده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه.



سال1380:


مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از اين مانتو خيلی آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشيشون مث جليقه نجات پستی بلندی پيدا می کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلی برموداها) بری بيرون؟ می کشمت. من... تو رو... می کشم...

زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا) .

مرد: من... اينطوری نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه . نه... نه... نمی خواد. بدتر شد . همون بالا ببنديش بهتره...
در این دوره هیچ کس گناهکار نیست




سال1401:


زن: دخترم. حالا بابات يه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن . اعصابت خورد بشه روی اعصاب عروسکت هم اثر منفی می گذاره آ . ممکنه حتی لاک ناخنت هم بپره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده ديگه از اين حرفا نزنه... ببین خودش هم پشیمونه ( مامی اینجا داره اشاره به ددی اشاره می کنه که زود بگو غلط کردم تا عروسکش از خواب نپریده )

-- بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شيطون پياده می شه و بابای گناهکارشو می بخشه

+ تاريخ پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 12:13 نويسنده MaSoUd |